از همون موقعی که یادم میاد از تاریخ متنفر بودم..
سالِ هفتم و نهم دوستش داشتم..
معلممون درس تخصصیش نبود..
معماری خونده بود و دفتر داشت اما مطالعات اجتماعی هم درس میداد..
هزاران بار بهتر از معلم تخصصی بود که هشتم داشتیم..
امسال اوایل سال مشکلی نداشتم ولی ...
یه ماه که گذشت دیدم دیگه خوئم نمیتونم یاد ب
شب تا ساعت 3:00 بیدار باشی و سرتو از کتاب بلند نکنی..
صب هم ساعت 7:00 بیدار میشی تا بری مدرسه..
امتحانِ دینی..
سرت از درد داره میترکه و این درد داره تو تموم قسمت های سرت پخش میشه..
از وسط شروع میشه و یواش یواش پایین میاد و میرسه بغل چشم ها..
به راه رفتن ادامه میدی و ادامه میدی..
وسط راه دیگه میبری ا
برای جغرافیا خیلی خوندم..
ترم اول شدم 15..ولی این ترم میخواستم مطمئن بشم که 20 واسه خودمِ :)
با لب خندون و کلی حس خوب بدو بدو رفتم مدرسه..
کوچه خلوت بود تا میتونستم میدووئیدم بعدش که یه آدم میدیدم آروم و خانومانه راه میرفتم..آدم رو رد میکردم باز مثل یه موجود با موهای خوشگل میدوئیدم :)
بالاخره رسیدم